دسته بندی ها

داستانک رمضان ۴/ بی‌جون

داستانک رمضان ۴/ بی‌جون

با بی‌حالی خودش را از لابلای صفی که شکل گرفته بود، پشت میزش رساند و خودش را انداخت روی صندلی. بی آن‌که چیزی بگوید دستش را دراز کرد سمت اولین نفر صف و سرش را کرد توی گوشی.

چند ثانیه صبر کرد تا نفر اول صف پرونده را دستش بدهد ولی نداد. با لحنی تند گفت: کوری مرد حسابی؟ دستم روی هواست.

سرش را که بلند کرد و عینک دودی را دید، خجالت کشید. 

مرد عینکی انگار متوجه خجالت او شد. آرام گفت: اشکالی نداره، ماه رمضونه دیگه. همه‌مون بی‌جون شدیم. 

5757


برچسب ها : داستانک رمضان

داستانک رمضان ۴/ بی‌جون

گزارش تخلف

با استناد به ماده 74 قانون تجارت الکترونیک مصوب 17/10/1382 مجلس شورای اسلامی و با عنایت به اینکه این سایت مصداق بستر مبادلات الکترونیکی متنی، صوتی و تصویر است، مسئولیت نقض حقوق تصریح شده مولفان در قانون فوق از قبیل تکثیر، اجرا و توزیع و یا هر گونه محتوی خلاف قوانین کشور ایران بر عهده منبع خبر و کاربران است تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق نشانی ایمیل زیر اطلاع دهید.

mr.nashenas3@gmail.com

خبرهای تازه